آب که از سر این خیابان گذشت
.
.
.
.
.
آب از سر خیابان
گذشته.
در گوشه گوشه ی همیشه ی شهر
زیر نگاه شوخ عابران
راه،به صورت گر گرفته اش
سیلی می زند.
اصل
چشمان تو بود
حیف
چشمان تو بود
که.....
ناتمام ماند.
یک عمر مرا به بازی گرفته ست
قلبی که در آستانه انفجار
می میرد.
برای پسری که دلش رژ بنفش می خواست
(برای سید حسین نصرت آبادی )
کفه دختری ست که مادرش را
در تجربه ی وسیع جاری شدن و انقلاب کوه
از دست داد
همراه مردی،
که تنها وظیفه اش،بهار بود
حالا
تنها
روبروی کوه ها دراز کشیده و حرف هایش را برای
روز مبادا،
نمک سود می کند
روزی که موسی
برای رسیدن
می آید
و عمیق ترین مرواریدش را به ارمغان خواهد آورد
آتش،
و این،آغازی خواهد بود
بر انقراض،
مرزها
کفه اسم یه بیابونه،کنار سیرجان و باقیمونده یه اقیانوس قدیمی
که وقتی این اقیانوس در حال عقب نشینی بوده چند ردیف کوه
بالا میان و یه دریاچه تشکیل میشه و بعد از چند میلیون سال
تبدیل میشه به یه بیابون لم یذرع که حالا ازش نمک استخراج
می کنن و به نام کفه سیرجان معروفه.
در صدای یکریز جیرجیرک ها
از دایره ی شب بیرون می رفت
پروانه ای
در هبوط
در ماه
.
در، از پاشنه چرخید
برگ افتاد
و غروب، به تکامل رسید.
آنقدر قطار دیده ام که بدانم یک روز
میرسم به
نقط، سر خط.
من،
دلم می خواهد
به جای دویدن
کلاغ باشم.