پلنگی برای دویدن

به همه ی کسانی که ...


خواب بود که روباه پیر استخونی رو محکم زد توی سرش.

پلنگ از خواب پرید،باورش نمی شد یه روباه جرئت کرده باشه باهاش اینکارو بکنه،چشاش سرخ سرخ شد.

نفس عمیقی کشید و با تمام وجود نعره زد.همه ی حیوونای اون حوالی ترسیدند.

پلنگ کمی عقب عقب رفت و به سمت روباه خیز برداشت.

روباه پیر به پشت دراز کشیده بود و پاهاشو گذاشته بود روی هم،یه دستشو گذاشته بود زیر سرش و با اون یکی خوشه ی انگور گندیده ای به سمت دهنش نزدیک می کرد.

دست پلنگ فقط به یکی از سبیلای اون خورد،با عصبانیت بلند شد یه استخون دیگه برداشت و پرت کرد سمت پلنگ.احمق مگه نمی بینی دارم استراحت می کنم.

پلنگ دور دست ها رو نگاه کرد دلش میخواست برگرده.

پلنگ خواب بود که دوباره چیزی خورد توی سرش،اینبار طوری نعره زد که روباه هم ترسید و گفت منو میترسونی هان!نشونت می دم.

هر وقت پلنگ خواب بود چیزی می خورد توی سرش،دیگه فقط گوشش رو تکون می داد.

پلنگ کم کم،اول گذشتشو فراموش کرد،بعد آرزوشو وبعد،نعره زدن رو.

به قفسش عادت کرده بود.

+ تاريخ جمعه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٩ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ نويسنده مهدی عبدالهی نظرات ()